هدیه ای از طرف خداوند

بدون عنوان

سلام النای کوچولوی من الان 1 سال و 3 ماه و 7 روز داره حسابی شیطون بلا شده و از دیوار راست میره بالا وقتی کسی رو می بینه، یه ســَـــــ کشیده میگه یعنی سلام چند روز پیش که داشتم نماز میخوندم خودشو انداخت تو بغلم و گفت: سعییی اون لحظه انگار دنیا رو بهم دادند، چون داشت منو صدا میکرد. بعد اون بعضی اوقات میگه سَده بعضی وقتهام میگه سعییی:  یعنی سعیده النا عاشق مهر  نمازه. هر وقت نماز میخونیم باید مواظب مهر باشیم چون میاد با شیطنت خاصی مهرو برمیداره و چون میدونه نباید این کارو بکنه جلوت وایمیسته و میخنده النا عاشق بیرون رفتنه و روزها به محض اینکه باباش میرسه خونه باید بغل باباش شه و بره دَ دَ همچنین علاقه زیادی...
15 خرداد 1394

آغاز حرف زدن من

سلام. من خیلی وقته که نبودم و دلیل این نبودن هم هم تقصیر مامان خانومه. واسه همه چی وقت می گذاره الا آپ کردن وبلاگ من. (عجب مامان بدی !!!) خودش که می گه تقصیر منه که تمام وقتش رو گرفتم ولی من که می دونم بهونه شه. خلاصه امرز مامانی وقت گذاشته و چند تا از عکسهای منو آپلود کرده، تازه قول داده از این به بعد زودتر وبلاگ منو آپ کنه. راستی من چند وقتی است که دَ دَ، بابا، اَ اَ و آ آ میگم و وارد هر جمعی که میشم کلی میخندم و با حرف زدنهای مکررم سکوت جمع رو کاملا" به هم میزنم.           عکس آخر هم النا با موهای فشن         ...
6 آبان 1393

بدون عنوان

سلاااام من النا 5 ماه و 10 روز دارم. من چند روزه که با تکیه به مبل یا متکا می تونم بنشینم اینم شاهدش:   در ضمن علاقه زیادی هم به کتاب خوندن دارم، بازم اینم شاهدش   ...
18 مرداد 1393

تغییرات من

من الان سه ماه و 23 روز دارم. این روزها حسابی می خندم، از تنهایی حوصله ام سر می ره، دوست دارم مدام یکی پیشم باشه و باهام بازی کنه. بعد از چند دقیقه تنها بودن بهونه می گیرم و شروع می کنم به ونگ ونگ زدن! مامان با عروسکهایی که هیچ صدائی ندارند، بیشتر از چند دقیقه نمی تونه آرومم کنه، چون باید عروسکی باشه که حتما" آواز بخونه و یه صدایی داشته باشه تا من خوشم بیاد. حتی یک جغجغه کوچیک کارائی ش از یک خرس گنده برای آروم کردن و خندوندن من راحت تره و اینجوری بود که مامان و بابا با خودشون گفتند: به جای خریدن این همه عروسک بزرگ بی سر و صدا باید کلی عروسکهای آوازخون می خریدیم تا خانوم آروم شه. یکی دیگه از تغییراتی که من...
31 خرداد 1393

ورود من به کرمان

سلام من و مامانی الان تقریباً سه هفته است که اومدیم کرمان و خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ هستیم مامانی این چند وقت حسابی داره بهش خوش می گذره چون با وجود دو تا خاله مهربون و مامان بزرگ و بابا بزرگی که صاحب اولین نوه شده اند مامان خانوم فقط وظیفه شیر دادن به من رو به عهده داره و آروم کردن و خوابوندن من و بقیه کارها بین بقیه تقسیم می شه دوشنبه 8 اردیبهشت من واکسن دو ماهگیمو زدم، وااای خیلی درد داشت و تا جائی که تونستم جیغ زدم و گریه کردم، ولی بعدش تقریباً زود آروم شدم. تازگیا وقتی بزرگترها با من حرف می زنند حسابی می خندم و به حرفها و حرکاتشون با خدیدن و تکون دادن دست و پاهام عکس العمل نشون می دم و با این کار کلی قند تو دلشو...
15 ارديبهشت 1393

یک ماه گذشت

سلاااااااااااااااااام من امروز یک ماهه شدم. چه زود گذشت امسال به خاطر من اولین سالی بود که مامان و بابا سال تحویل کرمان نرفتند  و تهران بودند و مامان بزرگ و بابا بزرگ، عمه و  عموها اومده بودند تهران. همه میگن بزرگترین ویژگی من اینه که خیلی شکمو و عاشق شیر خوردن هستم و هر چیزی که به طرف صورتم میاد اعم از دستمال کاغذی یا حتی صورت مامانم وقتی که می خواد بوسم کنه، زود دهنمو باز می کنم و می خواهم بخورم. بابائی همیشه لپهام یا دماغمو محکم می کشه و  جیغ منو درمیاره و مامانیه که به دادم می رسه و با بابا دعوا می کنه. هرچی مامان با لطافت با من برخورد می کنه، در عوض بابائی حسابی جبران می کنه.   ...
8 فروردين 1393

تولد من

سلام بالاخره من روز پنجشنبه 8 اسفند ماه ساعت 10:45 در بیمارستان آتیه تهران به دنیا اومدم و با دنیا اومدنم یه دنیا به مامان و بابام شادی بخشیدم.  الان دقیقاً یک هفته سن دارم. این هم یک عکس از اولین روزهای تولد من     ...
15 اسفند 1392

یک انتظار شیرین

سلااااااااااااااام من الناهستم. النا حسین زاده اگر خدا بخواهد و همه چی به خیر و خوشی بگذره تا 10 روز دیگه تو بغل مامان سعیده و بابا مجید هستم و قراره زندگی شونو پر از شادی و شعف وامید کنم.  خونه واقعی من همون خونه ایه که مامانی و بابائی 9 ماه تمومه که دارند واسه اومدن من روز شماری می کنند، اما خونه مجازی م قراره اینجا باشه و از خاطرات و تلخی ها و شیرینی های زندگی م توش نوشته شه. البته تا زمانی که من کوشولویم مامان بابا این کارو برام انجام می دهند و بعدش نوبت خودمه که از خاطرات و حوادث ریز و درشت زندگی م توش بنویسم. مامانی حالا که دیگه چیزی به اومدن من نمونده یه کوچولو استرس گرفته و نگرانه و واسه اومدن من روزشماری می کنه و منتظ...
27 بهمن 1392
1